تبليغاتX
بادبادک باز

با آن  هیبت غول آساو آبشار مانندش بسیار زیبا بود انگار یکی دانه دانه گلبرگهای ریز و کوچکش را کنار هم چیده باشد. آنقدر ظریف و حساس بود که با یک تکان ساده  یا حرف درشت یک خوشه بزرگ از  گلهای دون دونی زردش بی کرک و پر میشد و لخت و عور روی دستت میماند!روز معلم  با سلام و صلوات بجای  رز با خودم بردم مدرسه !آنقدر آسه بیا وآسه برو در آوردم   که پدر جان کلافه شدو برادر جان کِرمکی و هی پِخ و پوخ و فوت و موت و اینها کرد و حرفهای درشت زد تا گلهای نازنینم  پر پر شد و  من با دهانی باز به شکل مکعب مستطیل و چشمانی خیس به مدرسه رفتم و معلم هم با دیدن چهار تا شاخه لخت و پتی انگار یاد سیخ شاتره افتاد باشد  و به خیال اینکه برای اعصاب خرابش  جوشانده ای چیزی اورده ام وقعی بر من ننهاد و من با دهانی  باز به شکل مکعب مستطیل و چشمانی خیس به خانه برگشتم  !!

چند سال پیش که از کنار خانمان رد میشدم ندیدمش ! ظاهرا صاحب جدید خانه از بس روحیه لطیف و شاعرانه  ای  داشته درخت نازنیم را از بیخ بریده بود و جایش شلغم کاشته بود که چی ؟که نره غول بد ترکیب ،حیاط نازنینش را کثیف میکرده با آن  گلهای مزخرف و دون دونی زردش!

+ نوشته شده توسط بادبادک باز |