

با آن هیبت غول آساو آبشار مانندش بسیار زیبا بود انگار یکی دانه دانه گلبرگهای ریز و کوچکش را کنار هم چیده باشد. آنقدر ظریف و حساس بود که با یک تکان ساده یا حرف درشت یک خوشه بزرگ از گلهای دون دونی زردش بی کرک و پر میشد و لخت و عور روی دستت میماند!روز معلم با سلام و صلوات بجای رز با خودم بردم مدرسه !آنقدر آسه بیا وآسه برو در آوردم که پدر جان کلافه شدو برادر جان کِرمکی و هی پِخ و پوخ و فوت و موت و اینها کرد و حرفهای درشت زد تا گلهای نازنینم پر پر شد و من با دهانی باز به شکل مکعب مستطیل و چشمانی خیس به مدرسه رفتم و معلم هم با دیدن چهار تا شاخه لخت و پتی انگار یاد سیخ شاتره افتاد باشد و به خیال اینکه برای اعصاب خرابش جوشانده ای چیزی اورده ام وقعی بر من ننهاد و من با دهانی باز به شکل مکعب مستطیل و چشمانی خیس به خانه برگشتم !!
چند سال پیش که از کنار خانمان رد میشدم ندیدمش ! ظاهرا صاحب جدید خانه از بس روحیه لطیف و شاعرانه ای داشته درخت نازنیم را از بیخ بریده بود و جایش شلغم کاشته بود که چی ؟که نره غول بد ترکیب ،حیاط نازنینش را کثیف میکرده با آن گلهای مزخرف و دون دونی زردش!