تبليغاتX
بادبادک باز


مرد بدون کوچک ترین خراشی باپای برهنه از روی لبه تیغ گذشت و حتی یک آخ هم نگفت دریغ از یک قطره خون یا خراشی حتی سطحی به باریکی مو !همه حیرت زده و انگشت به دهان نگاهش میکردند و بر قدرت عجیب و غریب مرد احسنت میگفتند!میگوید همه، کار قدرت ذهن است !این بشر که اشرف مخلوقات میخوانند نه بخاطر 2 پا بودن و قدرت اراده اش است نه به خاطر قدرت سرکوب و ظلم به دیگر موجودات خداست و نه به خاطر ناطق یودنش است بلکه بخاطر مغزی پیچیده وذهنی قدرتمند است که اگر به کار گیرد زمین وزمان را میتواند در دست گیرد و هر چه را میخواهد داشته باشد حتی عشق!مشکل اینجاست که خود را دست کم میگرید و از تمام امکاناتی که دارد استفاده نمیکند !من در اینجا با کمک ذهنم وزن خود را به حداقل کاهش داده و به سبکی پر میشود و این است راز سالم بودنم !

همیشه به چیزهایی که دوست داشتم داشته باشم و زورم نرسید که داشته باشم فکر میکنم و به مرد چینی غبطه میخورم .اینکه چرا آنقدر ذهن قدرتمندی ندارم که بتوانم داشته باشمش!و در آخر دست از پا دراز تر با روحی زخم خورده از نبرد با باید ها و نباید ها !داشته ها و نداشته ها یم باز میگردم !و با غروری که دیگر اجازه فکر کردن هم به من نمیدهد!دست در دست هم به فردایی نا معلوم خیره میشویم!باشد که رستگار شوم!آمین


+ نوشته شده در یکشنبه 8 آذر1388ساعت توسط بادبادک باز |

یادش بخیر روزگاری  همه چیز خوب و رنگی بود و من مثل آهویی در دشت سبکبال و چست و چابک از این وبلاگ میپریدم تو اون وبلاگ و هرچی میخواستم میخوندم و میخوردم و تف میکردم و میرفتم !نه غمی داشتم و نه غم خواری همه چیز!خوب بود !شیرین بود !رنگین بود مثل ابنبات چوبی  بود!شبها میومدم زنگ هر وبلاگی رو میخواستم میزدم و در میرفتم !و برا خودم زیر لب میخوندم:

فوتینا! من که وبلاگی ندارم
فوتینا! غصه و آهی ندارم
نه کامنت و نه آمارو نه آب دیت
با انگشت و دماغ کاری ندارم
نشستم لنگ،دراز ،نسکافه در دست
گذارم فحش و بیراه،ماچ و لبخند
فوتینا من همیشه ناشناسم
دلم خواسته که م.ن باشه اسمم

 

ولی حالا چی؟موی بلند !ناخن دراز !واه و واه و واه!دیگه کو اون روزای سروری !کو اون لنگ دراز و نسکافه داغ و ماچ و لبخند !حالا شدم گاو پیشونی سفید که همه میشناسنش و دیگه نمیتونه !یه چیز بندازه تو کامنت دونی و در بره !بدون ادرس وبلاگ!حالا وقتی میرم دم در وبلاگی زنگ  میزنم  مودبانه وا میستم و سلام واحوال پرسی میکنم و برای کاسنی خواستگار پیدا میکنم !!!!و برای اسمش و نیار پارتی!حالا بجای شعر بالا این رو هر شب زمزمه میکنم:

خدایا! من که وبلاگی نداشتم
خدایا! غصه و آهی نداشتم
نه کامنت و نه آمارو نه آب دیت
با انگشت و دماغ کاری نداشتم
میشستم لنگ،دراز ،نسکافه در دست
میزاشتم فحش و بیراه،ماچ و لبخند
خدایا من دیگه پیشونی سفیدم
با بادباد و اینا تریپ میریزم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر1388ساعت توسط بادبادک باز |

امروز از اون روزهاست که شدیدا احتیاج به منبر و پا منبری دارم !ولی از اونجایی که منبر و ملاش که من باشم میرود به سمت خصوصی گویی و این حرفها ترجیح میدهم که به تعریف یک خاطره اکتفا کنم!

خاطره:

چند وقت پیش یعنی دقیقا 10 روز پیش برای کاری با شخصی قرار داشتم و از قضا کار ما طول کشید و هوا تاریک شد !با اینکه ساعت 6عصر را نشان میداد ولی هوا ظلمات کامل بود انگار ساعت 10 شب باشد!خلاصه از دوست من اصرار که ماشین هست برسونمت و از منم انکار که نه قربون دستت خودم میرم !من که بچه نیستم و الان هنوز 6 عصر هست و من که تو بیابون نیستم و وسط شهر است و ماشین فراوان!و برادران سخت کوش همیشه بیدار و اینا !!پس با فراق  بال و دلی مطمئن راهی شدم و کنار خیابان ایستادم تا تاکسی بیاد و من بپرم توش و برم خونه !ولی دریغ از یک تاکسی فکستنی بی در پیکر!ولی به جاش تا دلتون بخواد ماکسیما !زانتیا !سانتافه !پرشیا !سمند!پراید !پرادو !درد!کوفت و زهرمار تو خیابون ریخته بود و از آنجا که کلن ایرانی جماعت غریب نواز و مهربون و عاشق هم وطنش میباشد اصرار داشتن که من رو به مقصدبرسونن و هر کدام با کلماتی چون "جوون"!"برسونمت عزیزم"!"چرا تنها بپر بالا" "بپر بغل بابا"و اینا بنده را شرمنده کرده و در کنارش از نگاه چپ چپ رهگذران عزیز و همیشه در صحنه مستفیض شدم و در آخرهزار بار  شکر خوردن خودم دادم که چرا فکر کردم که اینجا  شهرست ودرامن و امان ومن بزرگ شدم ومیتوانم در هر شرایطی تنها اینور و انور بروم و چرا پیشنهاد دوستم رو رد کردم و چرا خبر مرگم نرفتم گواهی رانندگی بگیرم و چرا من ماشین ندارم وچرا وچرا چرا وچراو چراوچراوچراو...


اضافات:

چرا؟چرا بعضی از این آقایان خودشون خواهر مادر ندارن!؟؟مگه خواهر مادر ندارن که به خواهر و مادر مردم گیر میدن؟؟مگه خواهر و مادر قحطی زده؟؟چرا؟؟
+ نوشته شده در شنبه 30 آبان1388ساعت توسط بادبادک باز |