
مرد بدون کوچک ترین خراشی باپای برهنه از روی لبه تیغ گذشت و حتی یک آخ هم نگفت دریغ از یک قطره خون یا خراشی حتی سطحی به باریکی مو !همه حیرت زده و انگشت به دهان نگاهش میکردند و بر قدرت عجیب و غریب مرد احسنت میگفتند!میگوید همه، کار قدرت ذهن است !این بشر که اشرف مخلوقات میخوانند نه بخاطر 2 پا بودن و قدرت اراده اش است نه به خاطر قدرت سرکوب و ظلم به دیگر موجودات خداست و نه به خاطر ناطق یودنش است بلکه بخاطر مغزی پیچیده وذهنی قدرتمند است که اگر به کار گیرد زمین وزمان را میتواند در دست گیرد و هر چه را میخواهد داشته باشد حتی عشق!مشکل اینجاست که خود را دست کم میگرید و از تمام امکاناتی که دارد استفاده نمیکند !من در اینجا با کمک ذهنم وزن خود را به حداقل کاهش داده و به سبکی پر میشود و این است راز سالم بودنم !
همیشه به چیزهایی که دوست داشتم داشته باشم و زورم نرسید که داشته باشم فکر میکنم و به مرد چینی غبطه میخورم .اینکه چرا آنقدر ذهن قدرتمندی ندارم که بتوانم داشته باشمش!و در آخر دست از پا دراز تر با روحی زخم خورده از نبرد با باید ها و نباید ها !داشته ها و نداشته ها یم باز میگردم !و با غروری که دیگر اجازه فکر کردن هم به من نمیدهد!دست در دست هم به فردایی نا معلوم خیره میشویم!باشد که رستگار شوم!آمین

یادش بخیر روزگاری همه چیز خوب و رنگی بود و من مثل آهویی در دشت سبکبال و چست و چابک از این وبلاگ میپریدم تو اون وبلاگ و هرچی میخواستم میخوندم و میخوردم و تف میکردم و میرفتم !نه غمی داشتم و نه غم خواری همه چیز!خوب بود !شیرین بود !رنگین بود مثل ابنبات چوبی بود!شبها میومدم زنگ هر وبلاگی رو میخواستم میزدم و در میرفتم !و برا خودم زیر لب میخوندم:
فوتینا! من که وبلاگی ندارم
فوتینا! غصه و آهی ندارم
نه کامنت و نه آمارو نه آب دیت
با انگشت و دماغ کاری ندارم
نشستم لنگ،دراز ،نسکافه در دست
گذارم فحش و بیراه،ماچ و لبخند
فوتینا من همیشه ناشناسم
دلم خواسته که م.ن باشه اسمم
ولی حالا چی؟موی بلند !ناخن دراز !واه و واه و واه!دیگه کو اون روزای سروری !کو اون لنگ دراز و نسکافه داغ و ماچ و لبخند !حالا شدم گاو پیشونی سفید که همه میشناسنش و دیگه نمیتونه !یه چیز بندازه تو کامنت دونی و در بره !بدون ادرس وبلاگ!حالا وقتی میرم دم در وبلاگی زنگ میزنم مودبانه وا میستم و سلام واحوال پرسی میکنم و برای کاسنی خواستگار پیدا میکنم !!!!و برای اسمش و نیار پارتی!حالا بجای شعر بالا این رو هر شب زمزمه میکنم:
خدایا! من که وبلاگی نداشتم
امروز از اون روزهاست که شدیدا احتیاج به منبر و پا منبری دارم !ولی از اونجایی که منبر و ملاش که من باشم میرود به سمت خصوصی گویی و این حرفها ترجیح میدهم که به تعریف یک خاطره اکتفا کنم!
خاطره:
چند وقت پیش یعنی دقیقا 10 روز پیش برای کاری با شخصی قرار داشتم و از قضا کار ما طول کشید و هوا تاریک شد !با اینکه ساعت 6عصر را نشان میداد ولی هوا ظلمات کامل بود انگار ساعت 10 شب باشد!خلاصه از دوست من اصرار که ماشین هست برسونمت و از منم انکار که نه قربون دستت خودم میرم !من که بچه نیستم و الان هنوز 6 عصر هست و من که تو بیابون نیستم و وسط شهر است و ماشین فراوان!و برادران سخت کوش همیشه بیدار و اینا !!پس با فراق بال و دلی مطمئن راهی شدم و کنار خیابان ایستادم تا تاکسی بیاد و من بپرم توش و برم خونه !ولی دریغ از یک تاکسی فکستنی بی در پیکر!ولی به جاش تا دلتون بخواد ماکسیما !زانتیا !سانتافه !پرشیا !سمند!پراید !پرادو !درد!کوفت و زهرمار تو خیابون ریخته بود و از آنجا که کلن ایرانی جماعت غریب نواز و مهربون و عاشق هم وطنش میباشد اصرار داشتن که من رو به مقصدبرسونن و هر کدام با کلماتی چون "جوون"!"برسونمت عزیزم"!"چرا تنها بپر بالا"!و "بپر بغل بابا"و اینا بنده را شرمنده کرده و در کنارش از نگاه چپ چپ رهگذران عزیز و همیشه در صحنه مستفیض شدم و در آخرهزار بار شکر خوردن خودم دادم که چرا فکر کردم که اینجا شهرست ودرامن و امان ومن بزرگ شدم ومیتوانم در هر شرایطی تنها اینور و انور بروم و چرا پیشنهاد دوستم رو رد کردم و چرا خبر مرگم نرفتم گواهی رانندگی بگیرم و چرا من ماشین ندارم وچرا وچرا چرا وچراو چراوچراوچراو...
اضافات:
چرا؟چرا بعضی از این آقایان خودشون خواهر مادر ندارن!؟؟مگه خواهر مادر ندارن که به خواهر و مادر مردم گیر میدن؟؟مگه خواهر و مادر قحطی زده؟؟چرا؟؟